خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





حکایتی از روزهای درد

    بسم الله الرحمن الرحیم

    امروز که من و دوستانم به جنگ آمده ایم دو سالی هست که از جنگ می گذرد الان 17سال دارم و با رفقایمان عهد کرده بودیم که اول درسمان را بخوانیم بعد به جنگ برویم. الان که به جنگ آمده ام دیپلمم را گرفته ام برخی دوستان هم مثل من بودند برخی هم تا سوم متوسطه خوانده بودند ولی بخاطر اینکه همیشه با هم بودیم همه با هم آمدیم جبهه. چقدر زجر آور بود روزی که آمدیم جبهه، آخر اوایل تابستان بود و معمولا چون ایران بخاطر اینکه خوزستان در تابستان گرمای عجیبی دارد عملیاتی تدارک نمی دید. ما دوماه در حوالی آبادان در تیپی که اگر اشتباه نکنم تیپ بچه های یزد بود مستقر بودیم در این مدت با یکی از همین بچه های تیپ که پسری بود حدود 16 الی 17 ساله دوست شدم پسری بود با موهایی تقریبا حنایی کمی بلند و فوق العاده زیبا و جذاب. اسمش رضا بود. این دوستی نه فقط دوستی من بود بلکه دوستی ما 18 نفر بود با آن پسر نوجوان. همیشه می دیدیم که اون یه چیزی شبیه رادیو به دوش داره و ما مسخره اش می کردیم.(حق هم داشتیم مسخره کنیم چون تا اون زمان همچین چیزی ندیده بودیم). یه روز اومد پیش ما و کامل برای ما در مورد اون رادیو توضیح داد.بعدش رفت. اینم بگم که ما تو اون تیپ زیر بار دستور هیچ کس نمی رفتیم . یه روز همین رضا آمد پیش ما و گفت شما تو تیپ زیر بار هیچ کس نمیرید و سر و صدا درست کردید بخاطر همین حاج کاظم ( فرمانده تیپ) با شما کار داره. من  به نمایندگی همه بچه ها رفتم پیش حاج کاظم. وقتی رفتم پیشش اون نشسته بود داشت با فرماندهانش صحبت می کرد من که رفتم داخل گفت: بفرمائید. گفتم کار داشتم. گفت: بفرمائید منتظر باشید تا جلسه تمام شود. رضا که نشسته بود پشت بیسیم تعجب کردم ، بعد خود رضا گفت: حاجی این جز همون بچه هاست که فرمانده ندارن. اینو که گفت حاجی بلند شد ما رو برد تو همون سنگر تجمعی که به زور جای نشستن خودشون بود. بعد ازم چند چیز جزیی پرسید و در آخر جلو همه هم استانی هاش گفت: آقا محمد شما از امروز فرمانده این هجده نفرید و تو این تیپ فقط از من و جانشینم دستور میگیرید. ناگفته نماند که رضا برادر حاج کاظم بود. از اون روز بود که فهمیدم رضا بیسمچی فرمانده تیپ هم هست و سفارش ما هم خود رضا به حاج کاظم کرده بود. بعد از دو ماه از حضور ماه گذشته بود که با حضور حاج کاظم یه تک به نیرو های عراقی زدیم. موقع برگشتن مان عراق آتش سنگینی در مسیر روی سر ما می ریخت. یک لحظه چشمم به رضا افتاد و متوجه شدم رضا در فاصله بیست متر جلوی ما نشسته دارد بند پوتین خود را می بندد و حاجی در حال حرکت و دارد با چند تن از فرماندهان صحبت می کند من که داشتم خود را به رضا می رساندم یک آن متوجه شدم که خمپاره ای آمد و طبق عادت بر زمین خوابیدم وقتی بلند شدم دیدم خمپاره در سه متری رضا افتاده و او و دوتا ازهمراهانش را شهید کرده من و تعدادی از بچه ها اول شوکه شدیم و بعد زدیم زیر گریه. حاجی که خود را بالای سر رضا رسانده بود با عجله بیسیم رو از دوش رضا در آورد و بدست یکی دیگه از بچه ها داد و با نهیب به ما گفت: بلند بشید. زمانی که دید ما گوش نمی دیم پشت گردن ما را گرفت و بلندمان کرد انداختمان جلوتر و گفت: اگر کسی تونست این شهدا رو بیاره وگر نه سریع حرکت کنید که دشمن آتشش خیلی سنگینه. ما در اون جا دیدیم که حاجی جان همه بچه ها براش بیشتر از جان برادرش مهم بود. و الان که دارم اینو می نویسم می بینم ما امثال حمید و مهدی باکریها زیاد داشتیم. و هنوز که هنوز هست اون لحظه شهادت رضا برام درد آور است.ما یکماه بعد از اون تیپ زدیم بیرون و تقریبا به طور مستقل عمل میکردیم و شده بودیم که هرجا کمی کار سخت بود به ما می دادند.

    شادی روح رضا و تمام شهدا صلوات.


    این مطلب تا کنون 7 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : حاجی ,کاظم ,بودیم ,فرمانده ,نشسته ,زدیم ,بخاطر اینکه ,
    حکایتی از روزهای درد

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده