خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





کاش نمی گفتم...

    فهمیده بودیم تو لشکرها و گردانهای دیگه افرادی هستند که بصورت داوطلبانه و طوری که کسی نشناسد لباسها، سرویسای بهداشتی، ظرفهای غذا را می شستند یا پوتینهای رزمندگان را واکس میزدند ولی تو گردان خودمون ندیده بودیم. نه هم گردان بلکه توی لشکر هم نشنیده بودم. 

    این کار تو گردان ما هم شروع شد هر چند شب یک بار این کار تکرار می شد. اوایل که من خیلی دوست داشتم بدانم این کیست بعضی شبها تا صبح بیدار بودم ولی چیزی دستگیرم نشد. بعدها همه عادت کردیم با اینکه نفهمیده بودیم این کیست ولی زیاد رو این موضوع زوم نکردیم. مدتها گذشت تا شبی که برای کار مهمی از صبح رفته بودیم بیرون لشکر. شب که آمدیم ساعت سه و نیم نصف شب بود رفتم سرویس. کنار سرویس که رسیدم صدای پچ پچی به گوشم خورد. رفتم دور زدم دور سرویسهای بهداشتی دیدم کسی نیست دم در که رسیدم یواش گوش گرفتم. دو نفر بودند اولی گفت: رضا سریع باش باید زودتر تمام کنیم که به پوتینها هم برسیم. اون یکی گفت: علی، بابا صداتو بیار پائین بابا همه فهمیدند که ما اینجاییم. من اما خوشحال از اینکه فهمیده بودم اینها کی هستند بدو رفتم و دوتا از بچه های لشکر را خبر کردم و آمدیم دیدیم دارند پوتینها را واکس می زنند. بچه ها گفتند که این خبر جایی درز نکند. مطمئنن که دوست ندارند کسی از کارشان با خبر شود. آن شب تمام شد و من دوست داشتم به هر طریقی خودم را به آن دو نزدیک کنم و یه جورایی بابت این کارشان ازشان تقدیر کنم تا اینکه روز پاسدار شد. قرار شد تو هر گردان پنج تن از پاسداران نمونه به نیت پنج تن انتخاب شوند و توسط فرمانده گردان تقدیر شوند. من اما سه پاسدار انتخاب کردم با دو بسیجی... وقتی شروع به خواندن اسمها کردم اول اسم پاسدارها را خواندم و بعد گفتم بسیجی رزمنده رضا... و علی ... به دلیلاینکه مدتهاست بدون اسم و رسمی  فلان کارها ... و بقیه ماجرا یعنی برملا شدن موضوع. دیدم رضا که از جایش بلند نشد و فقط سر جایش میخ کوب شده بود و مدام اشک می ریخت و علی که برای گرفتن جایزه خود آمده بود بد جوری توی چشمهایم نگاه میکردو زمانی که دو دستم رو روی دوشهایش گذاشتم برای در آغوش کشیدنش متوجه شدم کتفهایش بالا پائین میرود و در آستانه گریه کردن است. در گوشم گفت: فلانی تو امروز به ما دوتا ظلم کردی و آبرویمان را بردی و جواب این کارت را فقط گذاشتم برای اون دنیا...

    سالها گذشت و من هنوز که هنوز هست اشکهای رضا و جمله علی را هم جلو چشمانم می بینم و هم می شنوم و ای کاش این ماجرا را نمی گفتم...



    این مطلب تا کنون 8 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : گردان ,بودیم ,اینکه ,لشکر ,دوست ,گذاشتم برای ,دوست داشتم ,
    کاش نمی گفتم...

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده